عشق سبز

 
دلتنگی
نویسنده : بهار - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳۱
 

 

دلم گرفته 

 

دوباره دلم هوای تو را کرده

 

خودکارم را برمیدارم  و برایت از تو  و روزهای با تو بودن می نویسم

 

وقتی که قطرات باران تنهایی  بر لحظه هایم می بارد به یاد تو می افتم

 

به یاد روزی که تو را در میان شقایق ها دیدم  

به یاد روزی که عشق همچون شعله های آتش تمام وجودمان را فرا گرفت

 

می خواهم به سوی تو بیا یم تو را در کجا می توان یافت ؟

 

در کجا؟؟؟

 

در گذشته؟

 

در حال؟

 

در آینده؟

 

در عطر سیب سرخ یا در ... ؟

 

کاش می توانستم در گوشه های دل تنگیم  برایت آواز بخوانم

 

کاش می توانستیم در  زیر درختان پوشیده از برگ تنهای تنها  باشیم

 

، دوباره شب

 

، دوباره تنهایی

 

 ،دوباره تپش این دل بی قرار

 

دوباره سایه حرفهای تو که هر شبانه روز با من است

 

،دوباره شب

 

،دوباره تنهایی 

 

 دوباره یاد تو که این دل بیقرار را بیدار نگه داشته است 

 

 کاش همه آسمانها کنار بروند

 

همه دیوارها پنجره شوند

 

وتو در چشمان من بنشینی

 

و بگویی که

 

هنوز از، در کنار من بودن

 

و از با هم بودنمان لذت می­بری

 

و بگویی که هنوز هم با من و به یاد من هستی

 

بدان که هیچ گاه دریای افکارم از ماهیهای یاد تو جدا نخواهد شد

 

 و بدان که هیچ گاه گردو غبار زمان

 

بر روی یاد و نام و خاطرت نخواهد نشست

 

وهر شب سراغ تو را از کسانی که به دنبال گمشده شان می دوند

     می گیرم .


 
comment نظرات ()
 
 
خسته ام
نویسنده : بهار - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۳
 

از بی انصافی خسته ام .

 

 

از این که دائم بخاطر حرفهای خاله زنکی باید قید تمام رابطه ها و آدمایی که دوستشون

 

دارم رو بزنم، خسته ام  

 

 

از این که باید همه اش مواظب باشم که اطرافیانم مارمولک نباشن ، خسته ام .

 

 

از این که نمی تونم در مورد آدما همون طوری که هستن تصمیم بگیرم ، خسته ام .

 

 

از بی اعتمادی خسته ام .

 

 

از دروغ خسته ام . 

 

 

از تنهایی هام که هر روز بزرگ و بزرگ تر می شن خسته ام .

 

 

از غم و غصه و گرفتاری خسته ام .

 

 

از حسادتهای بی مورد یه مشت آدم الاف و بی کار خسته ام .

 

 

از کوته نظری و کوته فکری آدما خسته ام .

 

 

از این که هر کی هر جای دنیا باهر کسی دعواش می شه آخرش ترکشاش منو می

 

گیره خسته ام .

 

 

از این که باید مثل مجرمها مخفیانه با اونایی که دوستشون دارم رفت و آمد داشته باشم

 

خسته ام .

 

 

نکن ، نرو ، نباش ، نگو از همه ی فعلایی که اولشون نون چسبیده خسته ام .!!

 

 

از این که هر روز با ترس شنیدن یه خبر بد از خواب بیدار شم ، خسته ام .

 

 

از بی مرامی و بی معرفتی آدما خسته ام .

 

 

از این که بخاطر طبیعی ترین چیزای دنیا باید جواب پس بدم ، خسته ام .

 

 

از این که اینجا همه­اش بوی نا امیدی میاد خسته ام .

 

 

دیگه از اینکه وقتی گریه میکنی میگن هنوز بچه­ هست خسته ام.

 

 

دیگه از اینکه وقتی میخندی میگن دیونه هست خسته ام.

 

 

دیگه از اینکه وقتی جدی هستی میگن مغرور هست خسته ام.

 

 

دیگه از اینکه وقتی شوخی میکنی میگن سنگین باش و مثل آدم بزرگ ها رفتار کن

 

خسته ام.

 

 

دیگه از اینکه هر وقتی خواستی حرف بزنی میگن خفه شو خسته ام.

 

 

دیگه از اینکه هر وقتی ساکت هستی میگن عاشق هست خسته ام.

 

 

و وقتی می فهمن که عاشقی تازه به  موعضه و نصیحت کردن میرسن  خسته ام.

 دیگه از زمین و زمون خسته ام


 
comment نظرات ()
 
 
بغضی کهنه
نویسنده : بهار - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٥
 

 

فقط کمی آهسته تر

 خواهش می کنم

 التماست میکنم

 تو را به تمام مقدسات قسم میدهم

 تو را می گویم !

 آری تو را : بغض قدیمی

 تویی که تا می آیم زندگی کنم ، به سراغم می آیی

 تویی که حتی نمی خواهی حتی یک لحظه توهم خوشبختی ، با من باشد !

 می خواهم زندگی کنم،

 می خواهم نفس بکشم،

 می خواهم رها باشم

 و به هر چه فکر کنم جر تو!

 از هر چه بنویسم جرتو!  

 حتی اگر انگیزه ام تنها نوشتن یا فکر کردن باشد !

 پس بگذار نفس بکشم

 بغض قدیمی،

 فقط کمی از فشار دستهایت کم کن

 می­دانم،

 می دانم، خواهش بزرگیست اما تنها کمی آهسته تر گلویم را بفشار

 آنقدر که اشکهایم بتواند بر گونه های زرد و رنگ پریده­ام بریزد !

 انقدر که این اشک ها فقط در تنهایی بریزد و مرهم دردی برای این دل شکسته باشد

 آنقدر که بتوانم مردم دار باشم  و راز این دل شکسته را فقط برای خود نگهدارم

کمی آهسته تر

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
حرفهای دل به تو و خدا
نویسنده : بهار - ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٠
 

 

یک دنیا حرف برای تو دارم

 

 یک دنیا پر از حرفهای نگفته

 

 یک دنیا پر از بغض های نشکفته

 

با منی

 

هر جا و همیشه

 

اینک آمده ام تا مثل همیشه دلتنگی ام  را با تو از یاد ببرم!

دلم به وسعت یک آسمان سیاه غمگین است .

 

صدایی نیست ،

 

کسی نیست ،

 

حتی تکیه گاه روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.

 

من آمده ام!

 

اینجا ،

 

کنار دلواپسی های شبانه ام ،‌

 

کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،

 

اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد... .

 

دلم گرفته،

 

دلم سخت در سینه گرفته،

 

با تمام وجود تو را می خوانم ؛

 

از تو چیزی نمی خواهم جز وجودت را،

 

جز تمام گذشته­ام را

 

تمام گذشته­ای که برای بدست آوردنش بهای سنگینی پرداخت کردم،

 

جز دستهای مهربانت را،

 

جز نگاه آرامت را که دیر زمانی است در بی وفایی زمانه گم کرده ام.

 

هر شب حضورت را در خانه خیال خویش می آورم،

 

وجودت را با تمام هستی باقیمانده در قلبم پنهان می کنم ،

 

چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ،

 

اما باز هم جای تو خالی است... .  

 

یعنی خیلی وقته جای تو خالی است

 

از همان زمانی که همچون کودکی در پی مادر با چشمانی خیس می آمدم

 

و اما تو خود در دنیای دیگر و بی خیال از وجود من.

 

شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ

تدریجی که در من به وجود آوردی اشک می ریختم ،

 

شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم،

 

شاید اگر جای تو بودم؛ شیشه بغضم را که اکنون با تلنگری آسان می­شکند،‌می شکستم تا

 

بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .

 

روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!

 

این بار به دیدنت آمده ام ،

 

برایت قلبی شکسته آورده ام ،

 

دستهایم تنها قلب سردِ خانه­ات را احساس می کنند

 

و اما این را بدان احساسمان دیگر گرمای ثابق را ندارد

 

و تمامی وجودمان را سرمای بی وفایی

 

و خستگی راهی که هیچگاه از تنم بیرون نمیرود

 

و آرامش از دست رفته، آه چه تلخ است آرامش از دست رفته و چه سخت است همیشگی بودن این حس

 

و قلبی شکسته، بی­قرار

 

و چشمانی اشک آلود و غمگین.

 

با اینکه هنوز به لطف و کرمت امیدوارم ولی، یک ترس و اضطراب در دلم  هست.

خدایا به من آرامش ببخش.کمکم کن بتونم دلم را به تو بسپارم.کمکم کن صبور و شکیبا باشم.

خدایی که تو زندگیم ، جز به اون به کسی اعتماد ندارم.

من در این دنیا بجز تو آشنایی ندارم.

خودت میدونی چقدر دوست دارم.

ولی افسوس بنده خوبی برایت نبوده ام.

شرمنده ام .خودت میدونی چرا و چقدر ... .


 
comment نظرات ()
 
 
دلم شکسته!
نویسنده : بهار - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٦
 

دلم شکسته دل شکسته

اینقدر سخت شکست که صدای خورد شدنش هر شبانه روز تو

خواب و بیداری تو گوشم می پیچه!ناراحت

 

صدایی که با باریدن  اشکام یکی می شه و قطره قطره هاش تو

ظرف شکسته  دلم می ریزه. گریه

 

این قطره قطره های اشکی که از چشمانم برگونه هام  میاد

 

حکایت از جان دادن عشقت در لا به لای گل های پژمرده و از بین

رفته احساسی که یه روز زیبا ترین چیز بین مون بود رو میده.متفکر

 

و من دیگه هیچ وقت اشکانم را پاک نمی کنم تا شاید حرارت این

اشکها، دیدن گونه های همیشه خیس و صدای هق هق گریه­

های شبانه من قلب سنگ شده­ی تو را  بلرزاند. خنثی

 

تا تو بنگری از زلالی و پاکی اشک هایم صداقت عشقم را نسبت

به خودت. چشمک

 

به دلی که با هر لحظه تپیدن فقط و فقط از همه دنیا یکی رو

بیشتر ندید اما همون یکی از همه دنیا فقط من یکی رو ندید!نیشخند

 

حالا از اون شب به بعد هر شب قبل از خواب با تکه­های

شکسته­ی دلم پازل بازی می کنم خمیازه

 

اما جدیدن متوجه شدم که یه تکه­اش نیست تعجب

 

تیکه ای که گمش کردم یا بهتره بگم نمیدونم وقتی که شکست

و فرو پاشید کجا افتاد و یا اینکه کجا جا مونده! کلافه

 

ولی بدیش به  اینه که الان مهمترین تکه­اش نیست تکه­ای که یه

روز قول داد تا نفس میکشه و نفس میکشم هیچ وقت ازم جدا

نشه و همیشه با هام بمونه خیال باطل

 

اما اینو خوب می دونم که اون یه تکه رو نباید بین دستای این

رهگذرا جستجو کنم... متفکر

 

یا باید از اون یه تیکه بگذرم یا اگر بخوام تا ابد منتظرش باشم منتظر

 

که فکر نمیکنم انتظار فایده­ای داشته باشه یول

 

باید اونو از یاد ببرم سبز

 

شاید حتی یه روز بتونم یه تیکه جدید برای پازلم بسازم فرشته

 

که بازم فکر نکنم چون برام غیر ممکن هست ابرو

اصلا مگه پازل ناقص چه عیبی داره عینک

 

این همه نقص تو این دنیاست پازل قلب منم یکیش، قهر

 

مگرچی میشه که آدم با یه پازل بازی کنه که میدونه یه تکش

نیست دلقک

 

شاید ناقص باشه ابرو

 

اما همین که میدونه هست اوه

 

و اینکه با مابقی تکه ها هم میشه بازی کرد چشم

 

و اینکه اصلا چیزی واسه بازی کردن داری و هنوز یه چیزایی برات

مونده چشمک

 

خودش کلی هست بغل

 

خیلی سخته که آدم همش رو، یا چند تکش رو گم کنه و دیگه

اصلان نتونه بازی کنه.عصبانی

 

قلب ماچهمیشه به یادتم و هیچ وقت، هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه

جای خالی پازل دلمو تکمیل کنه مگر فقط و فقط خودت ماچقلب

 

 از همه اندوهگین تر کسی است که از همه بیشتر می خندد.


 
comment نظرات ()
 
 
یاد روز های گذشته
نویسنده : بهار - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢
 

 

یاد اون بتی که از تو برای خودم ساخته بودم، من

 

مقصر نبودم چون تو رو خوب نشناخته بودم.

 

 

یاد اون لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم

 

 

یاد اون غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم

 

 

یاد  اون روزها که کلی ناز چشم ها تو کشیدم

 

 

یاد اون شوقی که تو گفتی داره اما من ندیدم  

 

 

یاد اون حرفهای قشنگی که برای تو نوشتم

 

 

یاد اون رویاهام که واسه تو از قشنگی هاش گذشتم 

 

 

یاد اون شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب

 

 

یاد اون وقتی که میدیدم تو رو هر شب توی خواب  

 

 

یاد اون وفا و عشق و اعتمادم

 

 

یاد اون شاخه گلایی که تو پائیز به تو دادم

 

 

یاد اون فرصتایی که واسه بهترشدن رابطمون به تو

 

دادم 

 

 

یاد اون عمر و جوونیم که زمانی گذرش رو حس

 

نکردم 

 

 

یاد اون حرفهایی  که از رو صداقت  به تو گفتم

 

 

یاد اون اشکهایی که ریختم واسه تو تا دم سپیده

 

یاد اون احساس  پاک و ناب که به پای تو ریختم

 

 

یاد اون همه عشق و علاقه

 

 

یاد اون شادیم تو روزی که می­گفتن تولدت بود

 

 

یاد اون عاشقیم که گفتی اولش کار خودت بود

 

 

یاد اون همه قسم ها که به اسم تو نخوردم

 

 

یاد اون نازی که کشیدم چون که طاقت نیاوردم

 

 

یاد اون کسی که عاشقم بود توی رویا

 

 

یاد اون روزا که بایه اتفاق همش رو دادم به دریا

 

 

یاد اون چیزا که ندارم و همش رو دادم به دست

 

باد

 

 

یاد اون ذوقی که نکردی

 

 

یاد اون گرمای دستم که سپردمش به سردی

 

 

یاد اون قلبب خالص و زلالی که دادمش یه روزی بهت

 

امانت 

 

 

یاد اون اعتمادی که روزای اول داشتیم 

 

 

یاد اون واژه ی خیانت که بین ما هیچ مفهوم و رنگی

 

نداشت

 

 

یاد اون شبی که گفتم پیش تو کمه ستاره پیش

 

توکمه ستاره  

 

 

یاد اون حرفهائی که گفتی گفتم اشکالی نداره

 

 

یاد اون چشمهایی که گفتم  به تو با لبهای خندون

 

 

یاد اون آرزوی دیدار  با تو بودن زیر بارون

 

 

یاد اون هر چی که سپردم به تو خیلی ارزون 

 

یاد اون ... 

 

 

یاد خیلی چیزا که واقعا گفتنش آدمو از پا درمیاره

 

 

 

خدایا کمکم کن تا بتونم دیگه به گذشته فکر نکنم.


 
comment نظرات ()